محل تبلیغات شما
سید محمدرضا با صورتی خیس از عرق از خواب پرید .نیمه شب بود .هراسان برخاست و از پنجره آهنی مشرف به کوچه بیرون را نگاه کرد. توی خوابش در یکی از اتاق‌های نظمیه محبوس بود که ناگهان خاک زیادی از سوراخ سقف شروع به ریختن کرده و او را زیر آوار مدفون کرده بود. چند دقیقه ای که گذشت چشم اندازِ تاریک کوچه را ترک کرد و دلواپس به بستر رفت . به عصر دو روز پیش فکر کرد به سر پل تجریش و به مردان‌شیک‌پوش و ن با چادر مشکی ابریشمی و پیچه آنجا گردش می‌کردند، و به قامت موزون و

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
هر چی که بخوای مشکی موزیک orionhyx Netz اجناس فوق العاده موسسه خیریه أبـرار زنجان کامپیوتر پرسش - آموزش رایگان کامپیوتر نمونه سوالات درسی/اخرین خبر ها/فیلم/ورزشی کتابخانه عمومی پیامبر اعظم (ص) نمایندگی ها